فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

178

چهارده رساله ( فارسى )

از آدمى ناگزير بود در مدّت حيوة بدن پس مخالطت و مصاحبت مراتب بايد كه باشد تا از ستور فرقى پيدا شود و با هر نوعى از انواع مردم بطريقى ديگر زندگانى بايد كرد چون اهل و ولد و خدم و عبيد و قرابات و حيوان و بلدى و قروى و اماثل و صدور و حكام و ولاة و اصدقاء و اخوان و غير ايشان به حكم آنك بعضى ازين اقوام سباع الناس باشند و بعضى بهايم الانس و شياطين الانس و وحوش الانس و بعضى بطباع و اخلاق و عادات و مروّات انسانى نزديكتر و دور تر چون شرح تفاوت اسباب و حصول اخلاق تمهيد كرده شد لازم آيد ازين دعاوى دواعى كه انسانيت محض غريب بايد كه باشد و هر كس را استعداد قبول الطاف نباشد و چون استعداد نباشد اخلاق جميله نباشد و اگر نيز قومى به حكم عادت و جلادت اخلاق ظاهر مزيّن و متناسب دارند و بواطن ايشان از انكار و بلادت و عمى خالى نبود و لكن چون به نزديك عاقل سخن گفتن آغاز كند هيئات نفس او در كيفيّت صفا و كدورت استعداد بضرورت ظاهر گردد المرء مخبوء تحت لسانه « 1 » پس هر شخصى را آن شرف و مرتبت نباشد كه دوستى عقلا و حكما و و فضلا را بشايد و نادر باشد كسى كه نفس او مستعد قبول الطاف باشد و عجب آنست كه آدمى صورت چنان مىپندارد كه مستعد جزوى نيست و اگر عاقل آينه فرا روى دارد صورت بد خود را در آئينه صافى خوب بيند و صورت خود به چشم خود سخت نيكو بيند و حكما گفته‌اند هر كه بجهل نفس خود عارف بود او را جاهل مطلق مخوانيد بل جاهل آنست كه بجهل خود جاهل است و چون بر وى عرض كنى كه در چشم تو رمدى يا سبلى هست بانكار و عداوت و خشم مقابل كند و نيز كينه در دل گيرد و سخن عاقل

--> ( 1 ) - از كلمات قصار حضرت مولاى متقيان امير المؤمنين عليه السلام است آدمى مخفى است در زير زبان تا مرد سخن نگفته باشد * عيب و هنرش نهفته باشد چو در بسته باشد چه داند كسى * كه جوهر فروش است يا پيله‌ور